|
یک شنبه 11 فروردين 1392برچسب:, :: 9:56 :: نويسنده : مسافر عشق
عشق شاید بسان چشمه ای باشد که ابتدا قطره قطره جوشان می شود سپس ذره ذره در قلب و روحت رخنه میکند و آنگاه تبدیل به جویباری می شود که آهسته آهسته در تک تک سلول هایوجودت جاری میشود روزی می رسد که تبدیل به سیل عظیم می شود که همه هستی ات را با خود می برد... آنگاه در مقابل عظمت آن سر تسلیم فرود می آوری و سر نوشتت را می پذیری... ![]()
یک شنبه 11 فروردين 1392برچسب:, :: 9:39 :: نويسنده : مسافر عشق
شب عروسیه آخر شبه خیلی سر و صدا هست میگن عروس رفته تو اتاق لباسشو عوض کنه ، هر چی منتظر شدن بر نگشته درو هم قفل کرده داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه میشه. مامان و بابای دختره پشت در داد میزنن: مریم دخترم درو باز کن مریم جان سالمی؟ آخرش داماد طاقت نمیاره و با هر زحمتی که شده درو میشکنه میرند تو. مریم ناز مامان و بابا مثل یک عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس عروسیش با خون یکی شده ولی رو لباش لبخنده!!! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی رو که میبینه باور نمیکنه ، با دستان لرزان کاغذ رو برمیداره بازش میکنه و می خونه:« سلام عزیزم، دارم برات نامه می نویسم آخرین نامه زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه کاش منو تو لباس عروسی میدیدی می نویسم مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود علی جان دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم دیدی بهت گفتم بازم با هم حرف می زنیم ولی کاش منم حرفای تو رو میشنیدم دارم میرم چون قسم خوردم تو هم خوردی یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ تو هم گفتی یادته؟! علی تو اینجا نیستی من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی چرا کنارم نمی آیی؟!کاش بودی و می دیدی مریمت چطوری لباس عروسیشو با خون رنگش میکنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موندعلی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوست داشتت علی مریمت می لرزه همه زندگیم مثل یک سریال از جلوی چشام میگذره روزی که نگاهم به نگاهت گره خورد نقشه های آینده مون یادته؟! روزی که دلامون لرزید یادته؟! روزای خوب عاشقیمون یادته؟! یادته؟! علی من یادمه یادمه چطور بزرگتر هامون همونایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هر دومون گذاشتند یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوسش داری تنها برو سراغش یادمه روزی که بابام خابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری یادته اون روز چقدر گریه کردم؟! تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه میکنی چشات قشنگ تر میشه !!! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا و ببین چشام به اندازه کافی قشنگ شده؟! یا بازم گریه کنم؟؟؟ هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشات تو چشام نیوفتهولی نمیدونست عشق تو تو قلب منه نه تو چشام. ر.زی که بابام مارو از شهرو دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونستآرزو های من تو نگاه تو بود نه تو دستات . دارم به قولم عمل می کنم هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ پامو از این اتاق بزارم بیرون ذیگه مال تو نیستم دیگه تورو ندارم نمی تونم ببینم به جای دستای گرم تو دستای یخ زده غریبه ای تو دستام باشه همین جا تمومش میکنم واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام وای علی کاش بودی و میدیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید عروسیم چقدر به هم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم دلم برات خیلی تنگ شده می خوام ببینمت دستم می لرزه طرح چشات پیش رومه دستمو بگیر منم باهات میام پدر مریم نامه تو دستشه قشنگ ایستاده و داره گریه می کنه کمرش شکست. سرشو برگردوند تا به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که تو چار چوب در یه قامت آشنا دید آره پدر علی بود اونم یه نامه تو دستشه چشماش قرمزه صورتش با اشک یکی شده بود نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفا توش بود هر دو سکوت کردنه که فریاد دردهاشون بود پدر علی هم اومده بود نامه پسرشو برسونه به دست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود حالا همه چیز تموم شده بود و کتاب عشق مریم و علی بسته شده بود.حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند... ![]()
چهار شنبه 14 فروردين 1387برچسب:, :: 9:34 :: نويسنده : مسافر عشق
نگاه آبیش به آسمون بود امروز هوارو عشقه ای ول به این هوا برای دانشگاه... یکی اسمش را صدا می زد بی اراده به عقب برگشت آخ سرم دیگر همه سیاهی بود یکبار دیگر چشمانش را باز کرد ماشین حرکت می کرد با خستگی زیاد چشمانش را بار دیگر بست باز کن شیرین وقت خواب نیست دیونه صدای گنگی را می شنید محسن به من من افتاده بود با عصبانیت نگاهش رو دوخت به من که لبخندی به روی لبم بود ارشیا چیزی نگفت و به طرف من برگشت بازومو گرفت و منو به داخل کلبه برد و نشوندم روی صندلی و خودش روبه روم نشست محسن هم به داخل اومد و به طرف شومینه رفت نور شمع به چشمان ارشیا می خورد و چشمانش را که مانند ستاره ای توی آسمون می درخشید کرده بود صدای ارشیا منو به خودم آورد ارشیا:تو می دونی واسه ی چی اینجایی نگاهی به دور بر خودم کردم:ولی این چیزی رو ثابت نمی کنه که حرفات درست باشه مامان سایه:چی استراحت کنیم به اون خدایی که می پرستم بهروز دختر من سالم توی این خونه برنگشت فراموش کن کسی به اسم سایه می شناختی فهمیدی اول پسرم حالا دخترم نکن بهروز با من این کارو نکن نذار با بودن کنارت پشیمون بشم همسرش را در آغوش گرفت چیکار باید می کرد زندگیشان که دست خود او نبود شیرین اخمی کرد و به طرف کلبه به را افتاد اه اه چطور دلشون می گیره اون بی چاره رو بخورین لبخند شیطانی بر روی لبش ظاهر شد ای جوووون منم می دونم چه شکلی براتون این شامو براتون خوشمزه کنم خنده ی ریزی کرد و داخل شد محسن با صدای بلندی اهنگ می خوند و کلاغ را تمیز می کرد محسن که بلند شد شیرین به کلاغ نگاهی کرد اخییی محسن بمیره واست باشه نمی زارم تو واسشون غذا شی آب و نمکی را که درست کرده بود را جلوی خود نهاد و کلاغ را با آن حمام داد جلوی بینی اش را گرفته بود چرا اینجا اینقدر بوی گند می ده خاک توی سرت محسن مگه دست شوی نداریم اه اه نگاه اینجارو به گند کشیده خنده ی شادی کرد و کلاغ را بر سرجای اول نهاد با نزدیک شدن صدای آواز محسن از جایش بلند شد و با عجله به داخل برگشت این ارشیا کجا بود اخی بچم نگاه چه مظلومانه کنار آتیش نشسته بود سیب زمینی برداشتم به کنار اتیش رفتم که او جغد هم اومد ارشیا نگاهی به من کرد نگاهی به دستام نکنه فهمیده شیرین:شما سیر شو کاری به من نداشته باش ![]() ![]() |