|
یک شنبه 12 فروردين 1392برچسب:, :: 7:0 :: نويسنده : مسافر عشق
چشم خمار خورشید، بارانی بود آسمان با صدایی بغض گرفته و دلتنگ گفت: « دل ها هم شکسته اند!» دلم لرزید و بغض بی قرارم شکست! کبوتر به شانه ام زد و با چشم های خیسش گفت: « به چشم هایت سلام رساند و برایت اشک عشق فرستاد.» اشک هایت را بوسیدم به دل صخره های آسمان پناه بردم و با تمام وجود فریاد کشیدم، آسمان، دلش لرزید و فریاد کشید تنها او می دانست دوری با من وتو چه کرده است. دست های آسمان را گرفتم و فریاد زدم: « به او بگویید از غم نبودنش می میرم.» نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |