|
یک شنبه 12 فروردين 1392برچسب:, :: 7:0 :: نويسنده : مسافر عشق
کنار صخره های دریا نشسته بودم پروانه به دیدارم آمد و گفت: « منتظر چشم های خمار کیستی که این چنین می نالی و می باری؟ » بغض دلتنگی ام را پشت حرفهایم پنهان کردم و گفتم: « تقدیر او را از من جدا کرده است، نمی دانم کجاست،اما می دانم دلش پر غصه است. » اشک هایم را پاک کرد و گفت: « تو از کجا می دانی، تو که او را ندیده ای...؟! » به صورت آب سیلی زدم و گفتم: « او همه وجود من است صدای گرستنش را می شنوم، بیقراری اش را حس می کنم. » پروانه اشک هایم را پاک کرد و گفت: « تو می توانی تحمل کنی، چشمهایت را دیده ای؟! » سرم را روی شانه نسیم گذاشتم و گفتم: چشم هایم فدای او! من از آن روزی که چشم های او را دیدم، دلواپس و بیقرار شدم. » بال های رنگارنگش را گشود و با چشمان نمناکش گفت: « یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور... » نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |