|
یک شنبه 12 فروردين 1392برچسب:, :: 7:0 :: نويسنده : مسافر عشق
روی بستر دلتنگی ام خوابیده بودم. کسی به در می کوبید، چشم هایم را گشودم غریبه ایی با چشم های خیس و نمناک ایستاده بود، نلمه ای به دستم داد، نامه بوی تو را می داد، بارها نامه را بوییدم و بوسیدم خواستم بپرسم نامه تو را از کجا آورده است، کسی نبود...!؟! نامه ات را گشودم؛ « گل زیبای من! چشم هایم به غم نشسته اند، نگاهم بارانی شده است، و دلم پشت تنهایی اش در حال مردن است! خنده هایم را از یاد برده ام و هر روز به خاکسپاری شادی هایم می روم اگر تو نیایی من می میرم. » آسمان دلش شکست و بارید، به آغوش بارانی اش پناه بردم و غریبانه تر از تنهایی کرکس گریستم. نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |