|
یک شنبه 11 فروردين 1392برچسب:, :: 10:34 :: نويسنده : مسافر عشق
چشم هایم را بستند، به دست هایم زنجیر زدند ودر زندان تقدیر، اسیرم کردند باد سرزنش بر تن خسته ام شلاق می زند تک وتنها بودم و در انتظار آمدن تو ثانیه ها را شمردم بارها صدایت کردم ، اشک ریختم، اما هیچ کس نبود من بودم و تنهایی ام، می دانم، می دانستی اسیرم کردند منتظرت بودم به میله های زندان می کوبیدم ترس، دلهره، اضطراب، انتظار، بیقراری، دلواپسی، بی خبری دیوانگی، تنهایی، غریبی، غم، قصه و چشم به راهی ویرانم کرده بود؛ ناگهان در باز شد، سرنوشت بی رحمانه خندید و آن وقت بود که فهمیدم مرا از تو، تو را از من جدا کردند... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |